درباره نویسنده
دانی
اسم من مشترک است و بیشتر برای پسرهاست اما من برای تنوع هم که شده: "دختر"م.. ما ریشه هایمان را پس از سالها از جلگه ی بی حاصل جنوب کندیم و آمدیم در کوهپایه های البرز کاشتیم..بلکه روزی دوباره جوانه بزنیم! شونصد سال است که مینویسم اما از فرط تنبلی دیر شروع کردم به ثبت کردنش.. اینجا هر کس پرت بگوید از نوع "چرت" و زر بزند از نوع "مفت" من هم جوابش را دری میدهم از نوع "وری" !!.. دختر بهمن ماه روحیات خاصی دارد..یادتان باشد!.. siisiilii@yahoo.com /// زبان انگلیسی خوندم گرایش ادبیات..کارمندم دهه60 تی ها رو دوست دارم یکیشم خودمم..!
  • صفحه نخست
  • آرشیو وبلاگ
  • تماس با من
  • فید وبلاگ
نویسندگان وبلاگ
  • دانی
صفحات اختصاصی
مطالب اخیر
  • اینجا تهرانه ینی شهری که !!
  • ماده ببری از جلگه با دو عدد چمدان !!
  • ماده ببری که کوچ می کند
  • این میتواند به معجزه تبدیل شود
  • لبه ی تیغ
  • دعوتنامه عضویت در میکروبلاگ فارسی
  • نِرو های متورم شده ی من :(
  • کمـــــــــــــــــکککککککک
  • از لابه لای مهمونها و مهمونی ها :)
  • دیگر ته فنجان من قلب کوچک سفید نیست
  • شاید خودم هم ExpireD شدم !!
  • پرسه زنی در لایه های ذهن بلاگری غریبه
  • امشب بنشین با ستاره ها..
  • کودکی در انتظار...
  • 91 خوش اومدی به خونه هااا :)
  • goodbye party for 1390
  • جمعه ای که اشک میریخت...
  • آخرین سورِ امسال
  • تجارت الکترونیک
  • به بهانه 8 مارچ !!
  • چند سطر کلمه... چند سطر احساس
  • بازم شعر ....
  • حال و هوای شاعری
  • رابطه های آبکی
  • آخرین یلدا در خونه ی خاطرات
  • از گوشه و کنار سرزمین مادری ام
  • کارت سوخت پاییزی!!
  • عزرائیل 10 ثانیه دیر رسید..
  • خاطره یک هفته از شهریور
  • مصاحبه با دانایی
آرشیو وبلاگ
  • عناوین مطالب
  • اردیبهشت ٩۱
  • فروردین ٩۱
  • اسفند ٩٠
  • بهمن ٩٠
  • دی ٩٠
  • مهر ٩٠
  • شهریور ٩٠
  • امرداد ٩٠
  • تیر ٩٠
  • خرداد ٩٠
دوستان من
  • خط خطی های ذهن من-رویای صورتی
  • مجله اینترنتی حس زندگی-داداش رضا
  • خاطرات ماندگار من-دخترک پاییز
  • خوش به حال بی کسا-معجزه گر
  • ناتالی و سایه روشن ها-ناتالی
  • عشق نی نی و دنی- نی نی
  • تاملات یک ته تغاری-محبوب
  • بر باد رفته - اسکارلت
  • من عاشق نیستم-من
  • مهندس بیسکویت خور
  • خاک بر سر گامبو !!
  • شکلک های شینارا
  • اسپرلوس-tecton
  • شکلک های بامزه
  • Gallery n@Zi$a
  • بهارانه - ترنگ
  • خودساخته-رها
  • فلین
  • پیچک خانوم
  • نبض یک آغوش
  • شهریورانه-مریم
  • مترسکها-مهتاب
  • کوچه ای بی انتها
  • تنهایی پر هیاهو-آرام
  • روزانه های من-پری
  • یه شات زندگی-ستاره
  • نوشته های نیلو-نیلوفر
  • شکلکای خانوم خانوما
  • یک بزغاله ی کوچولو-لولا
  • </شکلک های بهاره/>
  • چپ دست نوشته ها-مادموازل
  • اسمایلی های سنجاب و فندق
  • برای تو (تجربه های زنانه)-جیران
  • یادداشت های خاله ریاضی-معصومه
  • از نجف آباد تا آمریکای جهانخوار- حمید
  • یک فنجان زندگی-حسنابانو
کدهای اضافی کاربر



Get a Glitter Calendar Click Here

نمایش وضعیت در یاهو

قالب وبلاگ


دیکشنری آنلاین

دیکشنری آنلاین

.

کد جمله تصادفی

کد جمله تصادفی

.

دانستنی ها

دانستنی ها

تَرَنگ دانایی
روزانه نویسی ها و خاطرات + گاهی اوقات عکس
اینجا تهرانه ینی شهری که !!
نویسنده: دانی - شنبه ٢۳ اردیبهشت ۱۳٩۱

سلام بچه ها..همین اول بگم که عذرخواهی منو پذیرا باشید که بهتون سر نمیزنم این روزا..البته جسته و گریخته بلاگها رو میخونم اما کامنت نمیذارم..چون بلاگها رو از سر کار چک میکنم و اونجا هم فرصتم خیلی کمه نمیتونم با تمرکز واستون پیام بذارم..

الان اومدم کافی نت که آپ کنم..از اداره بدلایل امنیتی نمیخوام آپ کنم چون بهم توصیه کردن تمام پسوردها ظاهرا ذخیره میشه و منم نمیخوام بلاگم تابلو شه..خونه هم که فعلا نت ندارم..خلاصه با دوری من سر کنید تا دوره ی عصر حجری تموم شه..

پنجشنبه صبح و در واقع نصفه شب ساعت 4 با آژانس هماهنگ کرده بودیم که ما رو ببره تهران واسه امتحان..من قبلش از نوه داییم که دانشجوی تهرانه پرسیده بودم در خصوص ترافیک راه ها اونم گفت 4 بری میرسی..محل امتحان دانشکده پزشکی بود توی قلهک..ما 4 حرکت کردیم و 5 جلوی درب دانشکده بودیم.. تاریک..کوچه خلوت..هوا سرد تقریبا..2-3 نفر ایستاده بودن که از کرمانشاه اومده بودن و جایی رو نداشتن برن..من از 5 تا 7 سرپا ایستاده بودم تا درو باز کردن و رفتیم تو..یه انتظار و آوارگی مزخرفی بود..100 دقیقه وقت امتحان بود..کلا بدک نبود امتحانش..من اصلا سرمایه گذاری نکرده بودم واسش چندان وقت صرف تست زدن نکرده بودم واسه همین زیاد نتیجش مهم نیس..فقط میتونم امیدوار باشم..

صندلی کناری من توی جلسه یه خانم میانسال بود که کارمند دادگستری بود و با هم دوست شدیم و با هم رفتیم ایستگاه مترو و یه مسیری رو با هم طی کردیم..خانم خوبی بود..شمارمو ازم گرفت..ناگفته نمونه که دو عدد پسر مجرد دم بخت داشت(دو نقطه دی) !!!

بعد جلسه ..... کتکم نزنیدا!! حدس بزن با کی قرار داشتم؟؟؟

بههههله آقای کات !! البته به قول خودش و به قول خودم ما دیگه هیچ صنمی با هم نداریم اما نمیدونم چرا با هم قرار میذاریم.!! اینم از اون کارای کله خرانه ی ماست دیگه !!

تازه قرار شده با هم رفیق باشیم..مثلا اون با دختری دوس شد بیاد به من بگه و منم با پسری دوس شدم بیام به اون بگم..صرفنظر از تعصب و غیرت ایرانی البته..حالا ببینم چی پیش میاد..!!

در راستای پست قبلی باید بگم که یک نفر از خواننده های بلاگم شمارشو واسم گذاشته بود و منم بهش زنگیدم چون خیلی دخمل گل و ملوسیه..قراره با هم بریم بیرون اگه شد..اگه مایل بودین شما هم بیاین با ما..

راستیییییییییی داشت یادم میرفتتتتتت..روز زن و مادر مبارککککککککک...مادرای مهربون هر جای دنیا که هستین دستتون رو میبوسم با عشق..

آها نمایشگاه کتاب هم اینقدر امروزو فردا کردم که آخرش نرفتم..امروز اختتامیه بود..حیف شد..تا حالا موفق نشدم برم..چند ساله که هی یه چیزی پیش یاد و نمیتونم برم..ایندفه البته فقط تنبلی من علت اصلیش بود..و پایه هم نداشتم.

.......

چند روز پیش با آذی صحبت کردم..حال مادرش چندان تعریفی نیس..داره مراحل شیمی درمانی و پرتودرمانی رو میگذرونه..نوع بیماریش از حادترین نوعه و دکترا گفتن نهایت تا 6 ماه دیگه زنده ست..متاسفم اگه ناراحتتون کردم با این خبر..گاهی اوقات چیزایی تو زندگی میشنویم که تا قبل از این فقط توی فیلم ها میدیدیم و میشنیدیم اما این یکی حقیقته تلخیه که وجود داره..آذی امیدشو از دست نداده..میگه مطمئنم که خوب میشه حالش..همچنان ازتون میخوام که واسه اتفاق افتادن اون معجزه دعا کنید..

بوس بوس واسه همتون...ماچ

نظرات ()



ماده ببری از جلگه با دو عدد چمدان !!
نویسنده: دانی - سه‌شنبه ۱٩ اردیبهشت ۱۳٩۱

سلام بر و بچ ..سلاااااااااام خوبیننننننننننن؟؟

اونایی که اون آخر نشستن بهشون خوش میگذره؟؟؟؟؟

جووونممممم جوونممممم

چه شبی بشه امشب!!

نمیدونم چرا یدفه تریپ کنسرت ابی اومد تو ذهنم!!

بچه ها جونم همین اول بگم که دلم برای تک تکتون اعم از پسر و دختر و دوجنسه و بی جنسه خیلییییی تنگ شده..واقعا به این فضای مجازی تعلق خاطر داشتم..اینو وقتی فهمیدم که 10-15 روز بود نداشتمتون و نمیخوندمتون..

کامنتها رو که ok کردم فهمیدم بابا خیلی دوستای مجازی با مرام داشتمو نمیدونستم..مرسی از اینهمه محبت

دوس جونا من از 1 اردیبهشت عصر اومدم و رسما و کتبا اتراق(اطراغ) کردم کرج..تنها اومدم..مامانم اینا هنوز اهوازن..اینجا خونه دختر داییم و زنداییم هستش..داییم چند سال پیش عمرشو داده به شما..زنداییم یه خانم مسن تنهاست که خیلی استقبال کرد من برم پیشش و از تنهایی دربیاد..با هم جوریم..با وجود اختلاف سنی که داریم ولی کلی بگو بخند میکنیم با هم..

2 اردیبهشت شنبه: صبح خروس خون با قیافه فاطی کماندویی و ایضا چادر ملی رفتم اداره ی مذکور(کله گنده ترین اداره در هر شهری)..اصلا فکر نمیکردم که کارم زودی درست بشه..ولی یه صبح تا ظهر گذشت و من در پایان وقت اداری همون روز نامه ی شروع به کارم دستم بود..وقتی روز قبلش داشتم بار و بندیلمو جمع میکردم که بیام اینجا از هیچکی خداحافطی نکردم به جز اعضای خانواده..این تصور توی ذهنم بود که دو-سه روز میمونم و برمیگردم..چون ادارات و ادا اصولشون رو میشناختم..ولی در کمال ناباوری موندگار شدم..چند روز بعد دوستام اس دادن که چی شد چرا برنمیگردی..منم یه حالی داشتم عجیببببببب..یه اس نوشتم و واسه 20-25 نفر ارسال کردم و در واقع خداحافظی کردم ازشون و حلالیت طلبیدم..اولین بار بود این احساس رو تجر به میکردم..حس عجیبی بود..

یک هفته اول هر شب تقریبا با گریه میخوابیدم..حتا هنوز هم گاهی اشک تو چشمام جمع میشه..یه سری خاطرات شدن پایه ثابت ذهنم..اصلا از جلو چشمام نمیرن..از طرفی مامانم اینا هنوز درگیر جمع کردن وسایل هستن و مدام امروز و فردا میکنن واسه اومدن..همین نبودشون خیلی اذیتم میکنه..

توی اداره در واحدی شروع به کار کردم که کارش خیلی سنگینه و معمولا 2-3 ساعت بعد از تایم اداری باید بمونیم اضافه کاری..این واحد رو خودم انتخاب کردم..یه جورایی کارش تنوع داره و به حیطه رشته م مربوط میشه..ولی بدیش اینه که پدرت در میاد از کارهای زیادش !!

بچه ها الان نشستم توی کافی نت..نزدیک خونه مون..باید برگردم کم کم..بر و بچ تهرانی اگه مایل بودن(فقط خانوما البته) یه کامنتی ایمیلی لنگه کفشی گوجه گندیده ای پرت کنن که یه قرار بلاگی بزاریم..مایلم ببینمتون..هر چند میدونم مردم دیگه دل و دماغ این کارها رو ندارن اما من تمایل خودمو اعلام کردم دیگه انتخاب و ادامش با شما..

تک تکتون رو دوست دارم..

اینجا خیلی تنهام...

واسم دعا کنید..پنجشنبه 8 صبح تهران امتحان ارشد دارم..

نظرات ()



ماده ببری که کوچ می کند
نویسنده: دانی - جمعه ۱ اردیبهشت ۱۳٩۱

بچه ها جونم سلاممممممممم...خوفین همه تون؟؟

من یکمی از تریپ دپ درومدم..وسایلم رو جمع کردم..چمدونامو هم بستم..یکم دیگه جمع و جور میکنم که برم سفر..کرج منتظره خودش گفت !!!

من تنها میرم فعلا..مامانم اینا 10 روز بعد میان..به خاطر کارم باید زودتر میرفتم..چون هفته ی اول اردیبهشت باید خودمو آفتابی کنم اونطرفا توی اداره ی جدید..

خیلی دلم واستون تنگ میشه..اونجا به نت دسترسی ندارم..تا برم درخواست نت بدم ممکنه یک هفته و یا بیشتر زمان ببره..اگه تونستم از نت خط ایرانسلم میام بهتون سر میزنم..اما اگه یه مدت غیبت داشتم خلاصه بذارید به پای شرایط نه بی معرفتی من..

از طریق آی دی من که گوشه صفحه نوشتم میتونین در ارتباط باشین..

آها داشت یادم میرفت.از تموم اونایی که پست ثابت دعا رو توی بلاگشون گذاشتن و اونایی که برای مامان مهربون آذی جونم دعا کردن تشکر میکنم..محبتتون به من خیلی زیاده دوس جونی ها..دوستون دارم..

سعی میکنم زودی از شرایط و اتفاقات جدید بنویسم..

واسم آرزوهای خوب خوب داشته باشین..

بوووووووس

نظرات ()



این میتواند به معجزه تبدیل شود
نویسنده: دانی - پنجشنبه ۳۱ فروردین ۱۳٩۱

پست ثابت برای 7 روز                            

دوست عزیزم آذی، وقتی شنیدم که جواب آزمایشها نشان داده که مادرت سرطان ریه از نوع بدخیم دارد خیلی ناراحت شدم. این تنها کاری ست که از دستهای ناتوانم برمی آید..من و هر خواننده ی این متن دعا میکنیم که مراحل درمان مادر مهربانت به خوبی طی شود و او سلامتیش را دوباره بدست آورد..

هر دعا ، اهدای یک سلول سالم

شرح یک معجزه: آذی عزیزم بعد از انتشار این پست ؛ دوست عزیزی به خاطر تو با من تماس گرفت و خواست شرح اتفاقات بیماری پدرش رو برات بنویسم. 2 سال پیش مشخص میشه پدرش سرطان بدخیم ریه داره . دکتر میگه که 2ماه بیشتر زنده نیست. عمل میکنند و یک غده 750 گرمی از ریه خارج میشه اما پدر این دوست گلم هنوز در قید حیات اند بعد از 2 سال. مراحل مختلف درمان رو طی کردند و شکر خدا حالشون خیلی بهتره . همه این ها به خاطر تلاش اطرافیان برای حفظ روحیه پدرشون بوده. عزیز دلم امیدوار باش و فقط به مادر گلت روحیه بدید که تنها راه نجاتشون از چنگ بیماری همین روحیه است برای پدر این دوست گلم و برای شفای همه بیمارها هم دعا کنید.


درخواست صمیمانه: لطفا این متن را عیناً و یا به سلیقه ی خود برای مدت 7 روز بعنوان پست ثابت در بلاگ خود قرار دهید..

این زنجیره می تواند به معجزه تبدیل شود

نظرات ()



لبه ی تیغ
نویسنده: دانی - سه‌شنبه ٢٩ فروردین ۱۳٩۱

مشاهده یادداشت خصوصی

نظرات ()



دعوتنامه عضویت در میکروبلاگ فارسی
نویسنده: دانی - دوشنبه ٢۱ فروردین ۱۳٩۱

بچه ها یه سایت هست تقریبا مثل فیض بوغ با این تفاوت که فیلter نیس و کلا توسط خودمونی ها راه اندازی شده..من به ذهنم رسید که یه گروه درست کنم از نویسنده های روزانه نویس و خاطره نویس و همینطور نقدنویس که بتونیم اونجا ارتباط دوستانه تری با هم داشته باشیم..خارج از فضای بلاگی..عضو شدنش خیلی سادست..اول برین به این سایت: بیپــــ فا و در قسمت ثبت نام اطلاعات دلخواه رو وارد کنین و بلافاصله عضو میشین..توصیه میکنم هر کس به همون اسمی که توی بلاگش بعنوان نویسنده در نظر گرفته ثبت نام کنه..بعدش برین توی گروه من به اسم:  بلاگرهای روزانه نویس و اونجا هم عضو شین..نیشخند........ بچه ها جونِ من تنبلی نکنین..میدونم اکثر شماها تنبل و بی ذوق تشریف دارین..اینو وقتی فهمیدم که من توی پستهای خیلی قبلی واستون آهنگ میذاشتم اما هیچ کس دانلود نمیکرد و راجع به آهنگ نظر نمیداد(دلیلو داشتی؟)

حالا واسه اینکه دور هم شاد باشیم برین گروه دانی رو خودتون ببینین...

نظرات ()



نِرو های متورم شده ی من :(
نویسنده: دانی - شنبه ۱٩ فروردین ۱۳٩۱


 من الان اینجوریماااا

منظورم از نِرو همون سیستم عصبیه که بعضی ها هی پاتیناژ میرن روش..چون میدونستم سوال میپرسید واسه همین توضیح دادم! 

یکی  دو روز پیش خیلی اتفاقی رسیدم به یه بلاگی و چند تا از پست هاشو خوندم..اونم روزانه نویس بود و ماجراهای معمولی زندگیش رو توصیف کرده بود..من هر وقت میرم به بلاگای جدید اول 4-5 پست رو میخونم بعدش اگه حس کامنت گذاشتن داشتم واسش کامنت میذارم.. اما این بلاگ رو با پست اول کامنت دونیشو نیگا کردم که دیدم بععععععله آقای کات(همون شخصی که تو پستهای قبلی شرح فنا رفتن رابطمونو نوشتم) واسش کامنت گذاشته..منتظر

 رفتم پست دوم شِکـْـلـَکْ هآے خآنومے 

پست سوم.........پست چهارم..........پست پنجم 

بعدش  

دیدم تا یارو مطلب گذاشته کات رفته واسش نظر نوشته..ساعت پست رو با ساعت کامنت نیگا میکردم..همین دقتم بعضی وقتها خفه م میکنه! 

 حالا حتما میپرسین چرا باید حساس بشم تا این حد!!؟

واسه اینکه کات چند روز پیش اس داد که چرا توی بلاگم کامنت نمیذاری ما که رابطمون ربطی به چیزای دیگه نداره..واسم کامنت بذار..منم با اینکه همیشه نوشته هاشو میخونم ولی اخیرا کامنت نذاشته بودم..اما وقتی اس داد منم گیر ندادم رفتم نظر نوشتم واسش..

اما اون واسه 2-3 تا از پستهای اخیرم نیومده کامنت بذاره..آخه پسرجون تو که خودت اس میدی و حساسی روی این چیزا پس چرا خودت رعایت نمیکنی واسه دیگران؟ 

خلاصه اون یارو هم از اون مدلا بود که روزی یه پست میذاره..کات هم فرتی میره واسش نظر مینویسه!

سعی میکنم دیگه واسم مهم نباشه..دیگه هم واسش کامنت نمیذارم...

ناسلامتی هنوز کفن رابطمون خشک نشده..هنوز هر گوشه نیگا میکنم یه چیزی هست که یادش بیفتم.. 

بگذریم ......                           

پنجشنبه وقتی به فیش حقوقی اسفندماه دقت کردم فهمیدم چه نارویی خوردم! خیلی اهل زیر و رو کردن آیتم های فیش حقوقیم نیستم..داشتم با همکارم صحبت میکردم که ازم پرسید پاداش پایان سال چقدر گرفتم منم گفتم 100 تومن..ینی نزدیک بود شاخ دربیاره..من هیج وقت از همکارام راجع به اینجور چیزا سوال نمیپرسم واسه همین تفاوتها رو متوجه نمیشم..خلاصه همکارم بهم گفت که پاداش 6 ماهه ی اول و دوم سال نود رو هر کدوم برابر یک پایه حقوق میدن و معمولا نباید زیر 600-700 بشه..منم اینجوری  

الان اگه بگم سگ تو این زندگی حق دارم یا نه؟ نیشخند 

آقای بیسواد(بالاترین مقام در اداره ما) که تصمیم گیرنده ی نهایی هستش در مورد پاداش و بقیه ی چیزا خب چش منو نداره..آشکارا لهش کردم چند بار طی دو-سه جمله اونم داره تلافیشو سر اینجور چیزا درمیاره! 

بیخیال....من نمیرم اعتراض کنم..اینجوری یه جاییش بیشتر میسوزه چون اون تشنه ی اینه که من برم خواهش و تمنا کنم پیشش..از یه راه دیگه حالشو میگیرم.. 

 

حالا توی این هیری ویری و اعصاب خوردی لپ تاپم هم بازیش گرفته و ویندوزش مشکل پیدا کرده..از بس که همه چیز توی اینجا کپیه و نسخه های نرم افزاری همه داغون...میترسم چند وقت دیگه مخ خودمون هم ارور بده که product key معتبر نمی باشد !! هیپنوتیزم

 

جمعه عصر رفتم پارکینگ که سوسک سیاهو بردارم و برم دنبال سارا...با مامانم یکم حرفم شده بود نمیخواستم لگن سفید اونا رو بردارم واسه بیرون رفتن...خب وقتی لگن سفید توی حیاط ماست دیگه من نرفتم سراغ سوسک جونم..از قبل عید تا همین دیروز سوسک استارت نخورده بود... رفتم پارکینگ 2-3 بار استارت زدم دیدم نخییییییییر خیال روشن شدن نداره..سریع زنگیدم امدادخودرو اونم نیم ساعت بعد اومد و موقتا 1 باطری واسم گذاشت و باطری خودمو برد که بذاره 24 ساعت شارژ بشه..

سارا هم توی همین مدت رسیده بود پیشم..سوسک که درست شد دیگه با هم رفتیم دور دور تو خیابونا..سوسک بیچاره کلی خاک گرفته بود..سارا کلی حروف انگلیسی و شکلک روش کشید..رفتیم کارواش دیدیم تعطیله..دیگه تا 10 بیرون بودیم یکم به ملت خندیدیم و برگشتیم خونه..

آخر هفته ای داشتم بسی جالب انگیز ناک و پر از ناکامی!!

 

دانی نوشت:با همه قهرم(از اون قهرای لوس بازی)

دانی نوشت بعدی:پول ندارم

دانی نوشت واپسین: دلم یه عصر آروم میخواد با یه لیوان نسکافه فندقی+ چیز کیک خوشمزه  

نظرات ()



کمـــــــــــــــــکککککککک
نویسنده: دانی - پنجشنبه ۱٧ فروردین ۱۳٩۱

بچه ها یه مشکلی واسم پیش اومده..از کاربران پرشین بلاگ تقاضا میکنم بشتابند به یاری...

توی بلاگم  قسمت ادامه ی مطلب رو واسه هیچ کدوم از پست هام نشون نمیده اما توی قسمت مدیریت مطالب خودم میتونم ببینمشون..

مشکل رو چطوری میتونم حل کنم؟؟؟؟

 

الان نوشت: 91/1/18 ساعت 23:38 ادامه ی مطلب درست شد

 

 

نظرات ()



از لابه لای مهمونها و مهمونی ها :)
نویسنده: دانی - پنجشنبه ۱٧ فروردین ۱۳٩۱

چند روزه میخوام راجع به مهمونی های روزهای آخر تعطیلات بنویسم که خب یا وقت نمیشه یا تنبلی میشه!! نیشخند البته هنوز هم دیر نشده..

عید رسما و کتبا به پایان رسید..تعطیلات واسه من خیلی مزخرف بود..100 بار برنامه سفر ریختیم و به هم خورد..حال و هواش هم خیلی جالب نبود..اما چون قراره در آینده اتفاقات جالبی بیفته در باب تغییرات کار و خونه و اینجور چیزا، واسه همین منم زیاد غر نمیزنم..چشمک

توی این مهمونی دادن ها و مهمون شدن ها یه چیزای جالبی پیش میومد که دوس دارم بعضی هاشو در حد ثبت خاطره بنویسم..


ادامه مطلب ...
نظرات ()



دیگر ته فنجان من قلب کوچک سفید نیست
نویسنده: دانی - شنبه ۱٢ فروردین ۱۳٩۱


ادامه مطلب ...
نظرات ()



شاید خودم هم ExpireD شدم !!
نویسنده: دانی - پنجشنبه ۱٠ فروردین ۱۳٩۱

مشاهده یادداشت خصوصی

نظرات ()



پرسه زنی در لایه های ذهن بلاگری غریبه
نویسنده: دانی - سه‌شنبه ۸ فروردین ۱۳٩۱

مشاهده یادداشت خصوصی

نظرات ()



مطالب قدیمی تر »