سلام بچه ها..همین اول بگم که عذرخواهی منو پذیرا باشید که بهتون سر نمیزنم این روزا..البته جسته و گریخته بلاگها رو میخونم اما کامنت نمیذارم..چون بلاگها رو از سر کار چک میکنم و اونجا هم فرصتم خیلی کمه نمیتونم با تمرکز واستون پیام بذارم..
الان اومدم کافی نت که آپ کنم..از اداره بدلایل امنیتی نمیخوام آپ کنم چون بهم توصیه کردن تمام پسوردها ظاهرا ذخیره میشه و منم نمیخوام بلاگم تابلو شه..خونه هم که فعلا نت ندارم..خلاصه با دوری من سر کنید تا دوره ی عصر حجری تموم شه..
پنجشنبه صبح و در واقع نصفه شب ساعت 4 با آژانس هماهنگ کرده بودیم که ما رو ببره تهران واسه امتحان..من قبلش از نوه داییم که دانشجوی تهرانه پرسیده بودم در خصوص ترافیک راه ها اونم گفت 4 بری میرسی..محل امتحان دانشکده پزشکی بود توی قلهک..ما 4 حرکت کردیم و 5 جلوی درب دانشکده بودیم.. تاریک..کوچه خلوت..هوا سرد تقریبا..2-3 نفر ایستاده بودن که از کرمانشاه اومده بودن و جایی رو نداشتن برن..من از 5 تا 7 سرپا ایستاده بودم تا درو باز کردن و رفتیم تو..یه انتظار و آوارگی مزخرفی بود..100 دقیقه وقت امتحان بود..کلا بدک نبود امتحانش..من اصلا سرمایه گذاری نکرده بودم واسش چندان وقت صرف تست زدن نکرده بودم واسه همین زیاد نتیجش مهم نیس..فقط میتونم امیدوار باشم..
صندلی کناری من توی جلسه یه خانم میانسال بود که کارمند دادگستری بود و با هم دوست شدیم و با هم رفتیم ایستگاه مترو و یه مسیری رو با هم طی کردیم..خانم خوبی بود..شمارمو ازم گرفت..ناگفته نمونه که دو عدد پسر مجرد دم بخت داشت(دو نقطه دی) !!!
بعد جلسه ..... کتکم نزنیدا!! حدس بزن با کی قرار داشتم؟؟؟
بههههله آقای کات !! البته به قول خودش و به قول خودم ما دیگه هیچ صنمی با هم نداریم اما نمیدونم چرا با هم قرار میذاریم.!! اینم از اون کارای کله خرانه ی ماست دیگه !!
تازه قرار شده با هم رفیق باشیم..مثلا اون با دختری دوس شد بیاد به من بگه و منم با پسری دوس شدم بیام به اون بگم..صرفنظر از تعصب و غیرت ایرانی البته..حالا ببینم چی پیش میاد..!!
در راستای پست قبلی باید بگم که یک نفر از خواننده های بلاگم شمارشو واسم گذاشته بود و منم بهش زنگیدم چون خیلی دخمل گل و ملوسیه..قراره با هم بریم بیرون اگه شد..اگه مایل بودین شما هم بیاین با ما..
راستیییییییییی داشت یادم میرفتتتتتت..روز زن و مادر مبارککککککککک...مادرای مهربون هر جای دنیا که هستین دستتون رو میبوسم با عشق..
آها نمایشگاه کتاب هم اینقدر امروزو فردا کردم که آخرش نرفتم..امروز اختتامیه بود..حیف شد..تا حالا موفق نشدم برم..چند ساله که هی یه چیزی پیش یاد و نمیتونم برم..ایندفه البته فقط تنبلی من علت اصلیش بود..و پایه هم نداشتم.
.......
چند روز پیش با آذی صحبت کردم..حال مادرش چندان تعریفی نیس..داره مراحل شیمی درمانی و پرتودرمانی رو میگذرونه..نوع بیماریش از حادترین نوعه و دکترا گفتن نهایت تا 6 ماه دیگه زنده ست..متاسفم اگه ناراحتتون کردم با این خبر..گاهی اوقات چیزایی تو زندگی میشنویم که تا قبل از این فقط توی فیلم ها میدیدیم و میشنیدیم اما این یکی حقیقته تلخیه که وجود داره..آذی امیدشو از دست نداده..میگه مطمئنم که خوب میشه حالش..همچنان ازتون میخوام که واسه اتفاق افتادن اون معجزه دعا کنید..
بوس بوس واسه همتون...


........ بچه ها جونِ من تنبلی نکنین..میدونم اکثر شماها تنبل و بی ذوق تشریف دارین..اینو وقتی فهمیدم که من توی پستهای خیلی قبلی واستون آهنگ میذاشتم اما هیچ کس دانلود نمیکرد و راجع به آهنگ نظر نمیداد(دلیلو داشتی؟)

حالا حتما میپرسین چرا باید حساس بشم تا این حد!!؟








